امروز هجدهمین هفته ای هست که خبری از هیچ کدوممون نیست .نمیخام هم باشه . هفته اول بلاک کردم میخواستم فکر کنم مردی اثری هم ازت نیست .گریه هام و کردم شاید بیشتر زجه بود بیشتر هم از دست خودم همه فهمیدن ناراحتم منم بهونه آوردم یکی از دوستام مر بازی روزگار...
هی به خودم میگم چیزی نگم , اما میبینم هرچی ساکت تر باشی بدتره , میدونم اینجا رو یادت نیست بخونی اما اینو مینویسم که بفهمی دنیا گرده , همچین میچرخه که به خودت بر میگرده ,یادمه چند وقت پیش ناراحت بودی و طلبکار و به شدت عصبانی که یارو که ازش بازی روزگار...